23 June, 2009

دیروز ها

تکه هایی از دلش می کند
و می پاشید روی خاک
و دامن پر از اشکش را می تکاند
درختی سبز می خواست بکارد
...تا فردا همه ی رنگ ها زیر سایه اش بنشینند، بخندند، برقصند

...خاک عزیز

امروز
لب هایش خاموش
و نگاهش وحشت زده

لحظه ای گذشت
و همه چیز شد خون
چشم هایش
دهانش
گوش ها
تمام صورتش

خونی که از دل های من و تو ریخت
روی سنگفرش خیابان

من از خودم می پرسم مگر بعد از این دیگر می شود خندید؟
و به چشم های نگران گربه ی نقشه فکر می کنم
.و نگاه وحشت زده ی ندا

10 May, 2009

توی یه اتاق
پر از خرگوشای سفید
عشق بازی می کردیم

بازی می کردیم
با عشق

02 May, 2009

چشم هایش
باز می شد و بسته

با وحشت
.به قساوت تاریکی می نگریست

03 April, 2009

جلوی اون پسر دانشجویی که خودنویس می فروخت یا
اون دختر دانشجویی که بغض شو با هر ضربه روی سنتورش گوشه خیابون خالی می کرد
کوچیک می شم
خیلی کوچیک
اندازه ی یه پرنده
می شینم رو شونه شون
و نگاه می کنم
از دریچه چشم اونا
هرچی می بینم سیاهه
حتی ماهیای قرمز کوچولو
حتی سبزه ها
تخم مرغای رنگی
تنها بهانه های شادی من و تو

14 March, 2009

اگه یه زندگی دیگه داشتم رمدیوس می شدم
همون که رفت تو آسمون

09 March, 2009

. خوشحالی اصلا برای انسان طراحی نشده

07 March, 2009

و من شدم دختری که با ته سیگار روی آجرها زخم می نوشت

28 January, 2009

دلم براي اون حس نوشتن كه يهو مي يومد تو ذهنم تنگ شده
از خودم و همه چي دور شدم
خالي خالي ام
يه راه طولاني هس كه بايد برم
بايد يه چيزايي رو پيدا كنم
چيزاي بزرگي رو گم كردم
تا حالا اين حس بهتون دست داده؟
شايدم به خاطر ترس از بزرگ شدنه
الان توي يه هزارتوي ترسناك بزرگم
اما مي دونم اگه اين راهو برم
ديگه خالي بر نمي گردم

14 January, 2009

I belong to the world of kites.

12 December, 2008




Her skin is white cloth,

and she's all sewn apart and

she has many colored pins sticking out of her heart.

But she knows she has a curse on her,

a curse she cannot win.

For if someone gets too close to her,

the pins stick farther in.


By: Tim Burton

21 November, 2008

آدما
با هر اشكي كه مي ريزه
بار غصه شون سبك تر مي شه

من
با هر اشكي كه مي ريزه
غمگين تر مي شم
تموم تر

04 October, 2008


دو جفت لب مي چسبن به هم و وقتي از هم جدا مي شن رد رنگي لبام مي مونه رو آينه
نمي دونم چرا
(شايدم مي دونم)
تنها احساسي كه ندارم خوشحاليه
فك كنم ترس برم داشته
از تكرار
اما ديگه خيلي مهم نيس

سن يه آدمو با چي حساب مي كنن؟
با تعداد روزا و ماه ها
يا اشكايي كه ريخته و لبخنداش
رنجايي كه كشيده و خوشحالياش؟

از امروز من نوزده ساله ام
اگه بخواي با روز و ماه و سال حساب كني

تو قلبم خيلي كوچيكتر از اين همه روز و ماه و ساعت و ثانيه ام
اما اون قدر خسته م كه انگار نود سال زندگي كردم

اممم
فك كنم تولدم مبارك

24 September, 2008

از اون بالاي بالا كه به پايين نگاه كني
فقط ميليون ها نقطه مي بيني
نقطه هاي سفيد
نقطه هاي سياه
نقطه هاي رنگي

نقطه هايي كه هركدومشون يه دنيا با اون يكي فرق داره
نقطه هايي كه اتفاقي سياه يا سفيد يا رنگي به وجود اومدن و همون جوري موندن
كمتر نقطه اي جرئت كرده اوني كه قرار بوده باشه رو تغيير بده
اين تو دنياي نقطه ها يه گناه بزرگه

من و تو
مي تونستيم رنگي نباشيم
مي تونستيم سفيد مطلق باشيم
يا شايدم سياه
هيچ اشكالي هم پيش نمي يومد، چون اين يه قانونه
يه سري قراره كه سفيد باشن ، يه سري سياه فرقي هم نمي كنه كي كدوم باشه
.فقط مهم اينه كه قانون اجرا بشه

از اون بالاي بالا، مي بيني كه فقط يه نقطه اي
يه نقطه ي گم ميون ميليون ها نقطه ي سردرگم
يه نقطه اي كه مي تونست نباشه
يا ايني كه هست نباشه
اما حالا كه قراره باشي هر كاري هم كني آخرش به اين مي رسي كه قرار بوده همون كارو بكني
چون اين يه قانونه
مهم اينه كه قانون اجرا بشه

18 August, 2008

مثل يه تيكه سنگ
كه سيلي خور پاي رهگذراست
مي شه خيلي چيزا رو ديد
خيلي چيزا رو شنيد
و تكون نخورد

.اين وحشتناك ترين نوع بودنه

06 August, 2008


دلقك پير"
يه عمره كه هر صبح اين دماغ قرمزه رو مي ذاري رو بيني ت
شلوار خال خالي تو مي پوشي
كلاه گيس وزوزي مسخره تو مي ذاري رو سرت
صورتتو نقاشي مي كني
كفشاي گنده تو پات مي كني و
آخر سرم يه دونه از اين لبخند الكيا مي چسبوني رو لبات
يه عمره كه همه بهت مي خندن و يه عمره كه تو از اين خوشت مياد
از اين صداي خنده
فك مي كني دوس داري يه دلقك پير باشي كه عاشق صداي خنده س
"دلقكي كه صداي خنده ي خودشو نشنيده

كلاهشو برداشت و دوباره گذاشت رو سرش و از جلوي آينه رفت كنار
رفت تا يه روز ديگه رو شروع كنه
.يكي از همون روزايي كه هميشه از راه مي رسه و دلقكاي پيري هستن كه شروعشون كنن

18 May, 2008


مث یه لالایی

یه فشار
یه سوزش
هرویین که می ره تو رگامون
انگار یه خوابه
یا یه رویا
یه بی خبری شیرین

دیگه یادمون می ره
کجاییم
کی هستیم
همه ی چراها
مث حباب می ترکن

وقتی با هرویین یادمون می ره دنیامون چه شکلیه
ثانیه به ثانیه
اونا دارن دنیامونو همون جایی که بهش میگن "وطن " و خراب می کنن

پژمردیم
سوختیم
خاکستر شدیم

گل به دست و آدامس به دست سر چارراها آواره شدیم
رگامون پر شد از هرویین و کوکایین
تا نفهمیم چی بودیم
چی شدیم
فروخته شدیم
فرار کردیم از چاله به چاه
همه ی سهم ما از وطن همین بود
تقصیر ما هیچی نبود

کورش بزرگ
تو وطنی
تو یعنی ایران،عشق،آزادی
آروم بخواب
ما قراره یه روزی بیدار بشیم

20 April, 2008

من چشمامو بستم که نبینم شما چشماتونو بستین
چرا چشماتونو بستین؟

چشمام که باز بود همه ش می دیدم
که شماها چشماتون بسته س
چشمام درد گرفت
منم بستم شون
که درد نگیره از اینکه هی ببینه
.چشمای شما بسته س

13 April, 2008

ام female من
فقط یه اف و ای بیش تر دارم
اما همیشه دومی ام
همیشه آخری


ام female من
!پس درد می کشم
درد یکی از خصوصیات فیزیولوژیکمه


ام female من
محکوم به زیبایی
به پنهان بودن


ام female من
همیشه سایه ام


توی سرزمینی
که مثلا مال منه

می جنگم هر ثانیه هر روز

10 March, 2008

زل می زنم به اون پنجره و زندگی پشتش
هیاهوی آدما
روزای بی سروته
دهن کجی های دقیقه ها
ساعتا
روزا
روزایی که قراره بگذرن
مث باد
خالی-تند
دستام کوچیکتر از اونی یه که بتونم نگه شون دارم
له می شم

همه چی از من قوی تره
بدون بال هام

11 February, 2008

.سقف سفید است
.دیوار سفید است
شاید هم خاکستری
آسمان چه رنگی ست؟